تبلیغات
همایون مستان - هوا بارانی است و فصل پاییز
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

هوا بارانی است و فصل پاییز

یکشنبه 2 مهر 1391 12:42 ب.ظ

نویسنده : پیمان

هوا بارانی است و فصل پاییز            گلوی  آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری  كه انگار    شده از داغ تابستانه  سرریز

هوای مدرسه ، بوی الف با صدای زنگ اول محكم وتیز

جزای خنده های بی مجوز   و شادیها و تفریحات  نا چیز

برای نوجوانی های ما بود     فرود خشم و تهمت های یكریز

رسیده  اول مهرو درونم    پرست ازلحظه های خاطرانگیز 

كلاس درس خالی مانده از تو  من و گلهای پژمرده  سر میز

  هوا  پاییزی  و بارانی ام من    درون خشم خود زندانی ام من

چه فردای خوشی راخواب دیدیم !  تمام  نقشه ها  بر آب  دیدیم

چه دورانی چه رویای عبوری !     چه جستن ها به دنبال ظهوری

من و تو نسل  بی پرواز بودیم    اسیر  پنجه های باز بودیم

همان بازی كه با تیغ سرانگشت   به پیش چشمهای من ترا كشت

تو جام شوكران را سر كشیدی      به  ناگه از كنارم  پركشیدی

به  دانه دانه اشك مادرانه     به آن اندیشه های جاودانه

به قطره قطره خون عشق سوگند   به  سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد  بر خاك  افتاد     به  قلبم از غمت  صد چاك  افتاد

بگو  آنجا  كه رفتی  شاد هستی ؟‌   در آن سوی حیات آزاد  هستی ؟

هوای  نوجوانی  خاطرت  هست ؟‌   هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟

بگو آنجا كه رفتی هرزه ای نیست؟    تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌

كسی  دزد شعورت  نیست  آنجا ؟‌   تجاوز به  غرورت  نیست آنجا ؟

خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌   صدای ضجه های مادران هست ؟‌

بخوان همدرد من هم نسل و همراه   بخوان شعر مرا با حسرت و آه

دوباره  اول مهر ست و پاییز     گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی كه خالی مانده از تو   وگلهایی  كه پژمرده سر میز

 


هیلا صدیقی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 مهر 1391 12:48 ب.ظ